|
مي داني... خيلي دمش گرم است. دو بيتي را مي گويم. در ميان قالب هاي شعري بايد بگويم محشر است. تاپ تاپ. نامبر وان. (البته وقتي مي گويم دو بيتي هر چيزي است كه دو بيت داشته باشد(مثلا رباعي هم.))
مي داني... مثل قصيده و مثنوي نيست كه به درازا بكشد. زود تمام مي شود. دو بيت. كلا دو بيت. (و نه البته چهار مصراع ها... فقط دو بيت!) اما همين دو بيتش خودش حسن مطلع و مقطع دارد، بدنه دارد، حتا تخلص دارد. رهايي ... مي داني... بيت اولش دارد تو را توي باغ مي آورد و نصفه ي بيت دومش، هنوز خوب توي باغ نيامده اي صدايت مي كند "هوي"... تا بخواهي برگردي و ببيني كي تو را صدا كرده است، نيمه ي بيت دوم رسيده است و تو عجيب غافل گير و گل و گيج و منگ و مات و مبحوت مانده اي. دهانت باز مانده و دوباره دو بيتي را از اول مي خواني و دوباره و دوباره و دوباره و ... *** اين دوبيتي(يا همان رباعي!) را الان يادم نمي آيد از كيست... اما احتمالا توي نظرات، بعدا بنويسم.... محشر است. تلخ است كه لبريز حقايق شده است. زرد است كه بازيچه ي منطق شده است. عاشق نشدي اگرنه مي فهميدي، پاييز بهاري ست كه عاشق شده است. *** اين دو تا هم از يك كليپ بلوتوسي رونوشت مي شود: (از كسي است با عنوان فردوسي) ما دور مداري از خطر مي گرديم. تا صبح به دنبال سحر مي گرديم. سوگند به لاله ها كه همچون خورشيد، زرد آمده ايم و سرخ برمي گرديم. شهر آينه دار مي شود با يك گل پروانه تبار مي شود با يك گل گفتند نمي شود، ولي مي بينند، يك روز بهار مي شود با يك گل. بي ربط نوشت: پل مديريت، انتهاي كارگر، خيابان شهيد گمنام، پل گيشا، پارك گفتگو، با خاله ام رفته بودم خريد. توي ماشين داشتم آهنگي از آلبوم قلندروار افتخاري را گوش مي دادم...مي داني... فهميدم چگونه مي شود ناگهاني هجمه اي از ياد ها را ... آورد...مي داني... |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|